Tuesday, March 16, 2010

حدیث عشق بیان کن، بدان زبان که تو دانی

کسانی
عاشق
زاده می شوند
عاشق به تعبیر منٍ کسی نیست
یعنی مشتاق شناختن
عشق به معنی شور کنکاش روح اوی هرکه یا هرچه
به جای غرق شدن در خویشتن

انسان
عاشق که باشد
:اینگونه شاعر می شود



خوان به نام گل سرخ

بخوان به نام گل سرخ، در صحاری شب،
که باغ ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان، تا کبوتران سپید
به آشیانه ی خونین دوباره برگردند
بخوان به نام گل سرخ، در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد؛
پیام روشن باران،
زبام نیلی شب،
که رهگذر نسیمش به هر کرانه برد.
ز خشک سال چه ترسی!
ـ که سد بسی بستند:
نه در برابر آب،
که در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور .....
در این زمانه ی عسرت،
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب.
تو خامشی، که بخواند؟
تو می روی، که بماند؟
که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند؟
از این گریوه به دور،
در آن کرانه، ببین:
بهار آمده،
از سیم خادار، گذشته.
حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست!
هزار آینه جاری ست.
هزار آینه اینک، به همسرایی قلب تو می تپد با شوق.
زمین تهی ست ز زندان،
همین تویی تنها
که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی.
بخوان به نام گل سرخ، و عاشقانه بخوان:
"حدیث عشق بیان کن، بدان زبان که تو دانی


استادشفیعی کدکنی"

Friday, March 12, 2010

اینجا خانه من است
منٍ تنها
منٍ مرگ
منٍ زندگی
کسی به آن راه ندارد

Wednesday, March 10, 2010


چه بچه بازیگوشی گوشه دلم بالا پایین می پره

ریز ریز شادی شادی تو برق چشماش

وقت گیر بیاره کرکر زیرزیرکی به من می خنده

از هیچی هم نمیگذره

نه از تماشای دختر کوچولو کوچه اونوری که داره لی لی بازی می کنه

نه از سرک کشیدن تو کیف مامان بزرگ

نه از اینکه یاد بگیره پلاک خونه هارو چطور بخونه

ذوق می کنه به هر بهونه و دست بر نمی داره از خیالات

یاد اسفند میندازتم که رو گل ذغال بند نمی شه

یاد اسفند میندازتم که با اینکه آخر زمستونهُ پر از همهمه بهاره

یاد پرتو های خورشیده طلوع که هیچ پرده سیاهی جلو تابیدنش رو نمی تونه بگیره

نه شکست می فهمه نه تاریکی نه تلخی

یاد شور نوشتن ..مثل اولای نوجوونی که تمام روح و پر می کرد و سرریز می شد

چه بچه سمجی

دم عیدی شیطون تر شده

از همه سختی ها و تلخی ها ککش هم نمی گزه و می خواد عیدی بگیره

از کی؟ از محبت هایی که عمقشون اندازه بند انگشت دست گوچیکشه؟

از چی؟ از این دوره زمونه که بوی خون می ده؟

نمی دونم.. اما دل می دم به تماشا کردنش

حق داره همه چیو به بازی بگیره

دیگه دعواش نمی کنم وقتی می گه

این دنیا همش بازیه

همه این دنیا بازیه

Monday, March 01, 2010

دستی روی شانه تنهاییم
خیالی است
عجیب نیست
خودم خواسته بودم که خیال
واقعیت را کنار بزند و حالا
تدبیری نیست
ملالی هم نیست
-
یک زخم خیالی
به هزاران خنده واقعی نمی ارزد
-
خوشا هر نسیم هر صبحدم
که گیسوان خیال را
پرواز دهد
-
شاید
سرنوشت شیرین من این است
که تا ابد
برای هر خیال تازه
جشن واقعی بگیرم
-
ملالی هم نیست