حدیث عشق بیان کن، بدان زبان که تو دانی
کسانی
عاشق
زاده می شوند
عاشق به تعبیر منٍ کسی نیست
یعنی مشتاق شناختن
عشق به معنی شور کنکاش روح اوی هرکه یا هرچه
به جای غرق شدن در خویشتن
انسان
عاشق که باشد
:اینگونه شاعر می شود
خوان به نام گل سرخ
بخوان به نام گل سرخ، در صحاری شب،
که باغ ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان، تا کبوتران سپید
به آشیانه ی خونین دوباره برگردند
بخوان به نام گل سرخ، در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد؛
پیام روشن باران،
زبام نیلی شب،
که رهگذر نسیمش به هر کرانه برد.
ز خشک سال چه ترسی!
ـ که سد بسی بستند:
نه در برابر آب،
که در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور .....
در این زمانه ی عسرت،
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب.
تو خامشی، که بخواند؟
تو می روی، که بماند؟
که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند؟
از این گریوه به دور،
در آن کرانه، ببین:
بهار آمده،
از سیم خادار، گذشته.
حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست!
هزار آینه جاری ست.
هزار آینه اینک، به همسرایی قلب تو می تپد با شوق.
زمین تهی ست ز زندان،
همین تویی تنها
که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی.
بخوان به نام گل سرخ، و عاشقانه بخوان:
"حدیث عشق بیان کن، بدان زبان که تو دانی
استادشفیعی کدکنی"
چه بچه بازیگوشی گوشه دلم بالا پایین می پره
ریز ریز شادی شادی تو برق چشماش
وقت گیر بیاره کرکر زیرزیرکی به من می خنده
از هیچی هم نمیگذره
نه از تماشای دختر کوچولو کوچه اونوری که داره لی لی بازی می کنه
نه از سرک کشیدن تو کیف مامان بزرگ
نه از اینکه یاد بگیره پلاک خونه هارو چطور بخونه
ذوق می کنه به هر بهونه و دست بر نمی داره از خیالات
یاد اسفند میندازتم که رو گل ذغال بند نمی شه
یاد اسفند میندازتم که با اینکه آخر زمستونهُ پر از همهمه بهاره
یاد پرتو های خورشیده طلوع که هیچ پرده سیاهی جلو تابیدنش رو نمی تونه بگیره
نه شکست می فهمه نه تاریکی نه تلخی
یاد شور نوشتن ..مثل اولای نوجوونی که تمام روح و پر می کرد و سرریز می شد
چه بچه سمجی
دم عیدی شیطون تر شده
از همه سختی ها و تلخی ها ککش هم نمی گزه و می خواد عیدی بگیره
از کی؟ از محبت هایی که عمقشون اندازه بند انگشت دست گوچیکشه؟
از چی؟ از این دوره زمونه که بوی خون می ده؟
نمی دونم.. اما دل می دم به تماشا کردنش
حق داره همه چیو به بازی بگیره
دیگه دعواش نمی کنم وقتی می گه
این دنیا همش بازیه
همه این دنیا بازیه
دستی روی شانه تنهاییم
خیالی است
عجیب نیست
خودم خواسته بودم که خیال
واقعیت را کنار بزند و حالا
تدبیری نیست
ملالی هم نیست
-
یک زخم خیالی
به هزاران خنده واقعی نمی ارزد
-
خوشا هر نسیم هر صبحدم
که گیسوان خیال را
پرواز دهد
-
شاید
سرنوشت شیرین من این است
که تا ابد
برای هر خیال تازه
جشن واقعی بگیرم
-
ملالی هم نیست