چه بچه بازیگوشی گوشه دلم بالا پایین می پره
ریز ریز شادی شادی تو برق چشماش
وقت گیر بیاره کرکر زیرزیرکی به من می خنده
از هیچی هم نمیگذره
نه از تماشای دختر کوچولو کوچه اونوری که داره لی لی بازی می کنه
نه از سرک کشیدن تو کیف مامان بزرگ
نه از اینکه یاد بگیره پلاک خونه هارو چطور بخونه
ذوق می کنه به هر بهونه و دست بر نمی داره از خیالات
یاد اسفند میندازتم که رو گل ذغال بند نمی شه
یاد اسفند میندازتم که با اینکه آخر زمستونهُ پر از همهمه بهاره
یاد پرتو های خورشیده طلوع که هیچ پرده سیاهی جلو تابیدنش رو نمی تونه بگیره
نه شکست می فهمه نه تاریکی نه تلخی
یاد شور نوشتن ..مثل اولای نوجوونی که تمام روح و پر می کرد و سرریز می شد
چه بچه سمجی
دم عیدی شیطون تر شده
از همه سختی ها و تلخی ها ککش هم نمی گزه و می خواد عیدی بگیره
از کی؟ از محبت هایی که عمقشون اندازه بند انگشت دست گوچیکشه؟
از چی؟ از این دوره زمونه که بوی خون می ده؟
نمی دونم.. اما دل می دم به تماشا کردنش
حق داره همه چیو به بازی بگیره
دیگه دعواش نمی کنم وقتی می گه
این دنیا همش بازیه
همه این دنیا بازیه

4 Comments:
osolan kasi adat nadare comment bezare to webloge man! :D harchi benevisam farghi nadare !
اصولا؟
osolan. magar bazi mavarede estesna
استثنا حالا بده یا خوب؟
Post a Comment
<< Home