Wednesday, March 10, 2010


چه بچه بازیگوشی گوشه دلم بالا پایین می پره

ریز ریز شادی شادی تو برق چشماش

وقت گیر بیاره کرکر زیرزیرکی به من می خنده

از هیچی هم نمیگذره

نه از تماشای دختر کوچولو کوچه اونوری که داره لی لی بازی می کنه

نه از سرک کشیدن تو کیف مامان بزرگ

نه از اینکه یاد بگیره پلاک خونه هارو چطور بخونه

ذوق می کنه به هر بهونه و دست بر نمی داره از خیالات

یاد اسفند میندازتم که رو گل ذغال بند نمی شه

یاد اسفند میندازتم که با اینکه آخر زمستونهُ پر از همهمه بهاره

یاد پرتو های خورشیده طلوع که هیچ پرده سیاهی جلو تابیدنش رو نمی تونه بگیره

نه شکست می فهمه نه تاریکی نه تلخی

یاد شور نوشتن ..مثل اولای نوجوونی که تمام روح و پر می کرد و سرریز می شد

چه بچه سمجی

دم عیدی شیطون تر شده

از همه سختی ها و تلخی ها ککش هم نمی گزه و می خواد عیدی بگیره

از کی؟ از محبت هایی که عمقشون اندازه بند انگشت دست گوچیکشه؟

از چی؟ از این دوره زمونه که بوی خون می ده؟

نمی دونم.. اما دل می دم به تماشا کردنش

حق داره همه چیو به بازی بگیره

دیگه دعواش نمی کنم وقتی می گه

این دنیا همش بازیه

همه این دنیا بازیه

4 Comments:

At 8:48 AM, Anonymous kasi nist said...

osolan kasi adat nadare comment bezare to webloge man! :D harchi benevisam farghi nadare !

 
At 9:20 AM, Anonymous یک دوست said...

اصولا؟

 
At 9:25 AM, Anonymous kasi nist said...

osolan. magar bazi mavarede estesna

 
At 10:45 AM, Anonymous یک دوست said...

استثنا حالا بده یا خوب؟

 

Post a Comment

<< Home