به لطف ترانه ای گاهی
شاعرانگی از خواب های آشفته بر می خیزد
شانه های ظریفش می لرزد
به خیال هیچ شعری نمی رسید
که خوابی عمیق
نور رویا را
از من و او
بگیرد
همین که ترانه ای
گاهی از خواب می پراندش
خوب است
همین که گاهی
اشک هایش را
روی شانه هایم بریزد
خوب است
همین که دلی
نیم نگاهی
به صورت خیس اش بیندازد
خوب است
خیلی خوب است
مهربان کوچک من
دستان سبزت
هدیه ای بود
که میان باغچه کوچک قلبم می رویید
حالا
که جدا از من خواب های آشفته می بینی
می شناسمت
می شناسمت
تو از من
من از تو
!شاعرانگی ام
تو نقاش رویاهایی
تو دستهای من
تو بالهای من
تا ناکجاآبادی
همین که گاهی بیدار می شوی
برای همیشه ام کافی است
رویاپرداز
نمی دانی بی پناهی ها زیادند
اما پناه دست هایم
کم است
حتی برای شانه های کوچک تو