seshanbeh
Saturday, June 26, 2010
و دردهای من
مثل نفس هام می ماند
که زیستنم را
شرط است
و دردهای من
مثل پیشانی ام می ماند
که بلند است
و دردهای من
مثل شناسنامه ام است
که تنها با مرگ
باطل می شود
و دردهای من
مثل دانستن شیرین است
مثل آگاهی روشن است
و هر بار بر می دارد مرا
از اعماق لذت و بیخبری
به اوج درد می آورد
Friday, June 25, 2010
Monday, June 21, 2010
Friday, June 18, 2010
Someday you start dreaming
Although you haven’t decided to do so
And that day is a birthday
Guide blue dream butterflies to a garden that suits them
Guide them to a sky they deserve, a really unlimited sky
There are some people who are worry
They don’t want you to lose those special blue fliers
That may born only once
Thursday, June 10, 2010
امروز سازم را به دست می گیرم
سر انگشتان دست چپم را
با تمام نیروی خیال
روی دستان ها می فشارم
خوب می دانم جای سیم ها روی انگشتانم می ماند
مضراب را بین سه انگشت اول دست راست می گردانم
چشمان را می بندم
چه زبان ساده ای دارد
گفتگوی روح با آنسوی ترها
حس رهایی در گلویی او نهفته است
سیم ها و چوب
لمس مضراب مومی
Monday, June 07, 2010
Saturday, June 05, 2010
امنیت دستان بزرگ پدر
تقدیم به کودکی و نوجوانی و پیری
-
های های گریه از بی امانی روزگار گرگ صفت
درمان می شود اگر
لحظه ای خودت را
گوشه اتاق نوجوانی
سرگرم یک مجله فکاهی ببینی
Thursday, June 03, 2010
نیم ز کار تو غافل ، همیشه در کارم
که لحظه لحظه تو را من عزیزتر دارم
به ذات پاک تو و آفتاب سلطنتم
که من تو را نگذارم ، به لطف بردارم
رخ تو را ز شعاعات خویش نور دهم
سر تو را به ده انگشت معرفت خارم
هزار ابر عنایت بر آسمان رضاست
اگر ببارم ، از آن ابر بر سرت بارم
ببسته است میان لطف من به تیمارت
که دیده ای برکات وصال و تیمارم
هزار شربت شافی به مهر می جوشد
از آن شبی که بگفتی به من که بیمارم
بیا به پیش که تا سرمه نوت کشم
که چشم روشنی باشی به فهم اسرارم
ز خاص خاص خودم لطف کی دریغ آید
که از گمان کرم دستگیر اغیارم
تو خیره در سبب قهر و گفت ممکن نی
هزار لطف در آن بود اگر چه قهارم
نه ابن یامین زان زخم، یافت یوسف خویش
به چشم لطف نظر کن به جمله آثارم
به خلوتش همه تاویل آن بیان فرمود
که من گزاف کسی را به غم نیازارم
خموش کردم تا وقت خلوت تو رسد
ولی مبر تو گمان بد ای گرفتارم
Wednesday, June 02, 2010
تو حکم مرگ می دهی
دسیسه می چینی
تو زلال آزادی را بر نهال های تشنه می بندی
و تنهاپاسخی که می شنوی
صدای نفس هاست
نفس ها
نفس ها
تو حکم مرگ می دهی و قلب ها
زیر تمام سینه ها می تپد و چوبه های دار
به زیر می افتد
تو حکم مرگ می دهی و مادر فرزند مرده هر صبح
نان می خرد
تو به دیوار خون می پاشی و خرداد
در هر بهار
تصویر تازه ای از زندگی به دیوار می زند
سلاح تو عیان است و سلاح من عیان تر
برنده تر
رمز پیروزی من ازلی است
ابدی است
حکم مرا حاکم مطلق
به من هدیه کرده است
-
حکم من
زندگی
است

